جستجو در محصولات

گالری پروژه های افتر افکت
گالری پروژه های PSD
جستجو در محصولات


تبلیغ بانک ها در صفحات
ربات ساز تلگرام در صفحات
ایمن نیوز در صفحات
.. سیستم ارسال پیامک ..
ديدار با فضانورد
-(0 Body) 
ديدار با فضانورد
Visitor 293
Category: دنياي فن آوري
ديدار بابک امين تفرشي وشادي حامدي آزاد با چارلي دوک، فضانوردي که در مأموريت آپولو 16 به ماه سفرکرد.
به همراه همسرم ،بابک امين تفرشي، براي شرکت درچهارمين کنفرانس نجوم و فضانوردي برزيل راهي اين کشورزيباي آمريکاي جنوبي شديم.اين کنفرانس چهار سال است که به همت دکتر مارسلوسوزو، اخترشناس و مروج نجوم و عضو انجمن منجمان بدون مرز، در شهرکوچک کمپوس در شمال شهر معروف ريودوژانيرو برگزار مي شود.
مارسلوسوزو با تلاش بسيار، دولت مردان اين شهر را براي برگزاري اين همايش سالانه به صورت جهاني و تأمين بودجه ي کافي براي دعوت از منجمان آماتور يا حرفه اي مشهور دنيا متقاعد کرده است و هرسال سعي مي کند مهمانان ويژه اي را دعوت کند تاشرکت در کنفرانس براي مخاطبان برنامه، که اغلب دانش آموزان سال هاي آخر دبيرستان يا دانشجويان دانشگاهي اند، براي ادامه ي تحصيل در رشته هاي علمي انگيزه ايجاد کند.يکي از کساني که در دعوت از افراد شاخص در علوم فضا به اين برنامه بسيار کمک حال او بوده مارکوس پونتس، فضانورد برزيلي، است که در 10 فروردين 30/1385 مارس 2006 در سفري يک هفته اي به ايستگاه فضايي بين المللي رفت.او، که نخستين و تنها فرد برزيلي و پرتغالي زبان است که به فضا رفته، بسيار در ميان مردم برزيل محبوب است.
پونتس پس از بازگشت ازسفرش براي معرفي فضا و فضانوردي به مردم، به ويژه جوان ترها، به شهرهاي مختلف برزيل سفرکرد.در سفرش به کمپوس با مارسلوسوزو آشنا شد و سعي کرد با استفاده از ارتباطات جهاني خود هر سال فضانوردان مشهور جهان را براي شرکت در اين برنامه دعوت کند.يکي از افرادي که به دعوت مارکوس پونتس درسال دوم برگزاري در اين برنامه شرکت کرده خانم انوشه انصاري، نخستين زن فضاگرد جهان و نخستين مسافر ايراني فضا، بوده است.ملاقات با خانم انصاري و شنيدن شرح او ازتلاش براي تحقق آرزوي سفرش به فضا براي بسياري از نوجوانان برزيلي، به ويژه دختران، الهام بخش بوده است.سال گذشته،که من براي نخستين باردراين برنامه شرکت کردم، به جز خود آقاي پونتس فضانورد ديگري حضور نداشت.اما امسال او با دعوت از سه فضانورد مشهور شرقي ميان شرکت کنندگان و حتي برگزار کنندگان برپا کرده بود.و البته براي ما هم، که مهمانان برنامه بوديم، ملاقات با اين سه نفر-که به قول يکي از دوستان، تنها کساني از ميان ما بودند که زمين را از فضا ديده بودند-بسيار هيجان انگيز بود:
1-پاول وينوگرادوف (متولد 1953 م.)فضانورد روس که دوبار به فضا رفته و 6 راهپيمايي فضايي انجام داده ودر مجموع 380 روز در فضا حضور داشته است (جالب است بدانيد يکي از هم سفران وينوگرادوف در راه بازگشت از دومين سفرش به زمين خانم انصاري بود).
2-اولِک کوتوف (متولد 1965 م.)ديگر فضانورد روس که دو بار به فضا رفته و 3 راهپيمايي فضايي انجام داده و درمجموع 359 روز در فضا حضور داشته است.
3-چارلي دوک(متولد 1935 م.)فضانورد بازنشسته ي ناسا، که در مأموريت آپولو 16 برسطح ماه قدم گذاشت.
همه ي اين مقدمه را گفتم تا از ملاقاتي فراموش نشدني با چارلي دوک بگويم و از خاطراتي که او از سفرش به فضا گفت؛ او اين خاطرات را چنان تعريف مي کرد که انگار کسي دارد از تعطيلات آخر هفته به ساحلي يا جنگلي تعريف مي کند؛ با چنان شوق و هيجاني پس از 39 سال، که گويي همين هفته ي پيش به زمين بازگشته و اين خاطره ها همچنان روشن در ذهنش مي درخشند.
متأسفانه ارتباط برقرار کردن با فضانوردان روس کار چندان آساني نبود.آن هابه زبان انگليسي تسلط و علاقه اي نداشتند و درضمن، برخلاف چارلي دوک، تمايلي هم به برقراري ارتباط با ديگران نداشتند!سخنراني شان به زبان روسي و با ترجمه پرتغالي ارايه شد اما چون از 50 سالگي سفر گاگارين و برنامه هاي فضايي روسيه در سال هاي گذشته مي گفتند، مي شد فهميد از چه حرف مي زنند.افزون براين، فيلمي هم به مناسبت سالگرد سفر گاگارين پخش کردند که خوشبختانه به زبان انگليسي بود و البته بسيار ديدني.ولي پس از سخنراني، حضور چنداني در کنفرانس نداشتند و در روز دوم هم برنامه را ترک کردند و در اين مدت هم نزديک شدن به آن ها چندان کار آساني نبود.
برخلاف آن دو، چارلي دوک فضانورد آمريکايي به طرز ناباورانه اي خودماني بود و حتي خودش سعي مي کرد سرصحبت را با ديگران باز کند.سخنراني بابک درباره ي پروژه يTWAN،که همراه با پخش تصاوير ديدني فراوان از عکاسان اين پروژه بود، بسيار نظرش را جلب کرد و همين آغاز دوستي ميان ما و او بود.شخصيت دوست داشتني او باعث شد که خيلي زود به اصطلاح «يخ مان آب شود»و بتوانيم از هر دري با او صحبت کنيم.از سفرهاي متعددمان و چگونگي آغاز پروژه ي TWANتا سفر او به ماه و خاطرات جالبي که براي مان تعريف کرد.سخنراني اش در کنفرانس در روز 21 آوريل، درست هم زمان با سي ونهمين سالگرد قدم گذاشتن او بر ماه، اجرا شد که به گفته ي خودش بهترين جشن سالگرد اين سفر برايش بود.در سخنراني اش هم به شرح داستان فضانورد شدن خود پرداخت وداستان هاي جذابي هم از سفرش به ماه نمايش داد.من هم در واقع دوست داشتم بعضي از خاطرات شنيدني او را با شما قسمت کنم و همين بهانه اي شد براي نوشتن اين مقدمه ي خيلي طولاني، براي تاثيرگذاري بيشتر، دوست دارم خاطره ها را از زبان او نقل کنم تا بهتر در فضاي صميمانه ي سخنراني اش قرار بگيريد...
-درسال 1957 ميلادي(1336 شمسي)وارد نيروي هوايي آمريکا شدم.من عاشق هواپيماها بودم ولي هرگز فکر نمي کردم فضانورد شوم و برماه قدم بگذارم.من از دانشکده ي نيروي دريايي مدرک کارشناسي علوم و از دانشگاه کارشناسي ارشد علوم هوانوردي و فضا نوردي گرفتم.
-در آغاز عصرفضا، ما (آمريکايي ها)با شوروي سابق در رقابت سخت براي تسخير فضا و سپس ماه بوديم.در بهار سال 1961(1340)يوري گاگارين، فضانورد روس، نخستين کسي شد که به فضا سفرکرد.کمتر از يک ماه بعد، آلن شپرد آمريکايي به فضا رفت.پس از سفر شپرد، وقتي رييس جمهور کندي درسخنراني تاريخي خود اعلام کرد که ما تا پايان دهه 60 ميلادي فضانوردان مان را به ماه مي فرستيم، فرود مي آوريم، و سالم به زمين بازخواهيم گرداند، من نمي توانستم باور کنم چنين اتفاقي خواهد افتاد؛ آخرما تا آن روز فقط 15 دقيقه تجربه ي حضور درفضا داشتيم.اما هشت سال ودوماه بعد، خودم در اتاق فرمان مأموريت آپولو 11 روي زمين نشسته بودم و با نيل آرمسترانگ صحبت مي کردم که روي ماه بود!
-سرانجام در سال 1966(1345)يکي از 19 نفري بودم که براي آموزش هاي فضانوردي ناسا انتخاب شدم آموزش هاي فضانوردي خيلي فشرده و سخت است.چون کار فضانوردي کارسختي است و قدرت تحمل بالايي طلب مي کند.بنابراين انواع آموزش هاي سخت به داوطلبان داده مي شود تا اگر معلوم شود تحمل وصبر،يا قدرت تصميم گيري خوبي ندارند کار را رها کنند.من جزو گروهي بودم که براي مأموريت آپولو به ماه تعليم مي ديدم وما 60 تا 70 ساعت در هفته تمرين داشتيم.
-من در 1969(1348)جزو خدمه ي پشتيبان مأموريت آپولو 10 و در پرواز تاريخي آپولو 11رابط (CAPCOM)ميان فضاپيما و اتاق فرمان روي زمين بودم.فرود آپولو 11 برماه بسيار پرمخاطره بود.با مشکلي که در رايانه ي پردازش گر اطلاعات سواربر مه نشين رخ داده بود همه چيز کندتر از پيش بيني ها اتفاق مي افتاد و آرمسترانگ و آلدرين دريافته بودند که جايي با فاصله از محل اوليه ي فرود بر ماه خواهند نشست.البته از اتاق فرمان به آن ها اطمينان داديم که فرود بي خطر است و کارشان را ادامه دهند.سوخت شان نزديک به پايان بود و براي ما روي زمين لحظات نفس گيري بود.سرانجام آن ها فرود آمدند و آرمسترانگ چند لحظه بعد اين جمله را به زبان آورد؛ «هيوستون، اينجا درياي آسايش، عقاب فرود آمد».من بايد پاسخ آرمسترانگ را مي دادم اما آن قدر هيجان زده بودم که حتي نمي توانستم کلمه ي ترنکوييليتي (نام انگليسي درياي آسايش )را تکرار کنم!جمله ي من در پاسخ به آن ها معروف شد.گفتم:«دريافت شد، توانک..ترنکوييليتي.داشتين يه عده رو اين جا خفه مي کردين.حالا مي تونيم دوباره نفس بکشيم.خيلي ممنون».خوب ما واقعا نفس ها را در سينه حبس کرده بوديم!هرآن ممکن بود اشکالي، مأموريت را به فاجعه تبديل کند.واقعيت اين است که مأموريت هاي فضايي، مثل خيلي از کارهاي ديگر، فعاليتي گروهي است.شايد شما فقط فضانورداني را ببينيد که روي ماه فرود مي آيند اما درواقع بدون وجود هزاران نفري که در پايگاه هاي مختلف روي زمين کارشان را درست انجام مي دهند انجام دادن چنين سفرهايي ناممکن است.
-درسفر آپولو 13 هم من يکي از فضانوردان جايگزين بودم که بر اثر ابتلا به سرخک حذف شدم.در مأموريت آپولو 17، آخرين پرواز سرنشين دار به ماه، هم جانشين خلبان مه نشين بودم.اما براي مأموريت آپولو 16 يکي از خدمه ي اصلي، و خلبان ماژول مه نشين، بودم و سرانجام آن روز تاريخي براي من فرا رسيد .
-هنگام آغاز سفر بسيار هيجان زده بودم.وقتي فضاپيما سوار بر موشک ازسکو برمي خاست در ابتدا خيلي آرام بلند مي شد اما به شدت مي لرزيد.من ترسيده بودم، يادم نمي آمد کسي به من گفته باشد که هنگام بلند شدن چنين لرزش شديدي داريم و طبعا فکر مي کردم مشکلي به وجود آمده است.احساس مي کردم قلبم به شدت مي تپد.اما وقتي ديدم جان يانگ، فرمانده مأموريت، آرام و خونسرد نشسته است فهميدم که مشکلي نيست.بعد از سفر از پزشک مأموريت آپولو، که ازرا ه دور در تمام مدت مأموريت وضعيت سلامت فضانوردان را بررسي مي کرد، پرسيدم«ضربان قلبم حين پرتاب چقدربود ؟»و او گفت:«توخيلي هيجان زده بودي.ضربان قلبت 145بار در هر دقيقه بود!» براي مقايسه خواستم بدانم ضربان قلب جان يانگ، فرمانده ماموريت که تا آن روز 3 باربه فضا و يک بار ديگر سوار بر آپولو 10 تا مدار ماه رفته بود، چقدر بوده است و پاسخ اين بود:70 بار در دقيقه!
-هنگامي که از جو خارج مي شديم فشارG بر ما بسيار زياد بود.من هنگام برگشتن از ماه مسئول سنجش سرعت، G، و ديگر پارامترها بودم و بايد اين اندازه گيري ها را گزارش مي کردم.
-30 دقيقه بعد از پرتاب در فضا بوديم و شروع کرديم به گشتن به دور زمين؛ از آن بالا عوارض زمين شناختي زيبايي سياره مان را مي ديديم:مثل درياها و خليج ها، رشته کوه هاي بلند و ..سپس سفرمان به سوي ماه با سرعت 40 هزارکيلومتر بر ساعت آغازشد.درفاصله ي 30 هزار کيلومتري زمين برگشتم و نگاهي به سياره مادري انداختم:زمين همچون جواهري آبي بر مخمل سياه فضا مي درخشيد.
-ما براي رسيدن به ماه 72 ساعت يعني سه شبانه روز زميني در راه بوديم، درون مدارگرد حمام نداشتيم و هرکدام از ما مي بايست با حوله ي آغشته به آب و مواد شوينده بدن مان را مي شستيم.جان يانگ طي يکي از اين «حمام هاي حوله اي»حلقه ي ازدواجش را گم کرد.حلقه از دستش رها شده و شناور در فضاپيما گم شده بود.تلاش ما براي پيدا کردن حلقه بي سرانجام بود.
-وقتي مه نشين در حال فرود بر سطح ماه بود گودال هاي برخوردي عظيمي زيرپاي مان مي ديديم و من نگران بودم که درون آن ها فرود بياييم.وقتي سفرمان را شروع کرديم ماه درحالت تربيع بود و وقتي به ماه رسيديم مي توانستيم خط سايه مرز، مرز ميان روشنايي و تاريکي روي ماه، را به زيبايي ببينيم.سايه هاي بلند قله ها، و کوه هايي که ناگهان با کناررفتن سايه قله شان روشن مي شد واقعا مناظر نفس گيري بودند.يکي از زيباترين صحنه ها ديدن قله هاي مرکزي گودال برخوردي کپرنيک بود.
-هميشه همه از من مي پرسند که زمين ازروي ماه چه شکلي بود؟ متاسفانه ما زمين را از روي ماه نمي ديديم، ازفضا چرا، ولي روي ماه زمين درست بالاي سرمان بود و ما نمي توانستيم سرمان را به عقب خم کنيم وبالا را تماشا کنيم.وقتي در لباس فضايي سرتان را به عقب خم مي کنيد درون کلاه تان را مي بينيد نه بيرون را.پس ما نمي توانستيم زمين را ببينيم.اما چرا، يک بار ديدمش.يک بار که براي امتحان بالا پريدن، تعادلم را از دست دادم و به پشت «زمين »خوردم چشمم به زمين بالاي سرم افتاد و ديدمش-گوي آبي رنگ دوست داشتني دربي کران فضا.البته اين تجربه ي خطرناکي بود چون اگر، دربرخورد با سطح، سنگ تيزي سبب ايجاد سوراخي در لباسم مي شد هيچ شانسي براي زنده ماندن و رسيدن به موقع به مه نشين نداشتم.
-روي ماه با آن گرانش کم، هم دردسر داشتم و هم خيلي تفريح مي کرديم.گاهي نمي توانستيم تعادل مان را حفظ کنيم و «زمين»مي خورديم و بعد بلند شدن خودش ماجرايي تازه بود چون به سبب گرانش کم، اثر اصطکاک نيز بسيار کمتر مي شود.روي ماه بايد به ضربه زدن به سطح زيرمان بلند مي شديم.
-گاهي از من مي پرسند آيا روي ماه نگران توفان هاي خورشيدي يا CMEها (فوران هاي شديد ماده از تاج خورشيد)نبوديد؟ اگر يکي از اين فوران ها رخ مي داد و در مسير زمين وماه قرار مي گرفت روي ماه بدون جو چه کار مي کرديد؟ اين ذرات پُرانرژي به سطح زمين نمي رسند و ميدان مغناطيسي و جو زمين سپر محافظ حيات در برابر آن هاست اما سطح ماه به آساني درتيررس آن هاست.در آن زمان، دانش مان هنوز اين قدرپيشرفت نکرده بود که بتوانيم از مدت ها پيش وقوع فوران هايCME را پيش بيني کنيم.قرار بر اين بود که رصدخانه هايي روي زمين که به بررسي فعاليت هاي خورشيدي اختصاص داشتند در صورت وقوع ما را خبر کنند.در اين صورت قرار بود که به سرعت به مه نورد برگرديم و از روي ماه بلند شويم و به مدارگرد برويم.درسر مدارگرد سپرمحافظي وجود داشت که رو به اين توده ي ذرات قرار مي گرفت و البته باز هم مطمئن نبوديم کاملا نجات خواهيم يافت.خوشبختانه چنين اتفاقي نيفتاد اما اگر مي افتاد ممکن بود حتي منجر به مرگ ما بشود.
-خودرو مه نوردي که روي ماه از آن استفاده مي کرديم دنده اي داشت که با حرکت دادن آن به چهار جهت در همان چهار جهت حرکت مي کرد.البته هيچ کس از دنده عقب روي ماه استفاده نمي کرد چون ما آينه براي ديدن پشت سرنداشتيم و درون لباس فضانوردي هم برگشتن و نگاه کردن به پشت سرمحال است.شايد بپرسيد«پس وقتي مي خواستيد برگرديد چه کار مي کرديد؟».خيلي آسان بود؛ دونفري پياده مي شديم و خودرو را بلند مي کرديم و برعکس سرجايش مي گذاشتيم.وزني نداشت!خيلي حس خوبي بود، روي ماه شما احساس «سوپرمن» بودن مي کنيد.
-يک بار با مه نورد به لبه ي گودال عميقي رفتيم؛ بزرگ ترين گودالي که درنزديکي مان بود.برلبه ي آن که ايستاديم برايم تجربه ي ترسناکي بود.نمي توانستم زير پايم را نگاه کنم مي ترسيدم تعادلم را از دست بدهم چون نمي توانستم ته گودال را ببينم.از بس که سايه ها روي ماه سياهند حس مي کردم گودال تا بي نهايت ادامه دارد.
-مي دانيد که ماه جو ندارد وبه همين سبب نورخورشيد در آسمانش پراکنده نمي شود.پس آسمان روز ماه، مانند اين جا روي زمين، روشن نيست.آسمان سياه است و خورشيد هم ستاره اي است که فقط بزرگ ترو بسيار درخشان ديده مي شود.اما متأسفانه شما روي سطح ماه از درون لباس فضانوردي نمي توانيد ستاره اي ببينيد.بازتاب نور از سطح ماه بسيار درخشان است و بازتاب دوباره ي نور در کلاه فضانوردي هم کار را بدتر مي کند.بنابراين حتي اگر با دست جلو سطح درخشان زير پاي تان را بپوشانيد باز هم به سبب بازتاب هاي روي کلاه تان ستاره اي نمي بينيد.
-حتما مي دانيد که از طلوع تا غروب خورشيد روي ماه دو هفته طول مي کشد، ما 72 ساعت يا سه شبانه روز زميني روي ماه حضور داشتيم که در واقع مدام در روز ماه بوديم.البته برنامه ي روزانه اي براي بيدار شدن، کارکردن و خوابيدن داشتيم اما هرگز غروب خورشيد يا شب ماه را نديديم.و اساسا رفتن به بخش شب هم امکان پذير نبود، زيرا از يک سو ارتباط مان با مدارگرد اصلي قطع مي شد و از سوي ديگر ممکن بود سرماي کشنده ي سمت شب ماه چنين کاري را به تجربه اي مرگ بار تبديل کند.
-سرانجام مهلت ما تمام شد وبايد با ماه خداحافظي مي کرديم و به مدارگرد باز مي گشتيم.من پيش از بازگشت عکسي از خانواده ام( خودم و همسرم و دو پسر خردسالم)را بر سطح ماه به يادگار گذاشتم و پشت آن نوشتم:«خانواده ي چارلي دوک، فضانورد زميني، که در آوريل 1972 برماه قدم گذاشت.»
-پس از اين که مدار ماه را ترک کرديم، در راه بازگشت به زمين بايد يک راهپيمايي فضايي انجام مي داديم.دريچه را بازکرديم و ابتدا او خارج شد.وقتي من به درگاه دريچه رسيدم منظره اي را ديدم که هرگز فراموش نمي کنم.زير پاي مان، در فاصله ي حدود 300 هزار کيلومتري، هلال باريک زمين را مي ديدم و بالاي سر، در فاصله ي 60 هزار کيلومتري، قرص عظيم ماه مي درخشيد.منظره ي خارق العاده اي بود که من را محو تماشا کرده بود.ناگهان ديدم حلقه جان از دريچه خارج مي شود!دستم را دراز کردم که بگيرمش امانوک انگشتم به آن برخورد کرد و سرعتش را بيشتر کرد.حلقه ازدستم فرار کردو من نتوانستم آن را بگيرم وفقط شاهد دورشدنش در فضاي بي کران بودم.رفت رفت تا اين که 3 دقيقه بعد به پشت سر جان برخورد کرد که در 3 متري دريچه مشغول کار بود.حلقه ي گردو کلاه گرد، قاعدتا مي بايست کمانه مي کرد و به سوي بالا مي رفت و در فضا ناپديد مي شد اما ديدمش که در کمال ناباوري من به سمت من آمد.آمد و آمد و اين بار گرفتمش!بالاخره حلقه را پيدا کرديم.
-خيلي ها از من مي پرسند که آيا سفر به ماه حقه ي ناسا بود؟ نمي فهمم اگر مي خواستم اين سفر را جعل کنيم چرا بايد چند بار اين کار را تکرار مي کرديم؟ تاره، ما آن زمان دررقابتي تنگاتنگ وسخت با روس ها بوديم.روس ها از همه ي کارهاي ما خبرداشتند و ما را به دقت زير نظر گرفته بودند.مطمئن باشيد اگر کلکي در کار ناسا بود آن ها رحم نمي کردند و همه ي دنيا را خبر مي کردند.
-حالا سال ها از آن روزها گذشته.آن سفرها، هر چند حاصل رقابت ميان دو کشور بودند، در نهايت دستاورد بشر تلقي مي شوند ونتايج آن ها براي نوع بشر کارساز و مفيد خواهد بود.خوشحالم که امروز کشورها بر سر تسخير فضا با هم رقابت ندارند و همه با همکاري هم پيش مي روند.
منبع:ماهنامه نجوم شماره 207
Add Comments
Name:
Email:  
User Comments:
SecurityCode: Captcha ImageChange Image