جستجو در محصولات

گالری پروژه های افتر افکت
گالری پروژه های PSD
جستجو در محصولات


تبلیغ بانک ها در صفحات
ربات ساز تلگرام در صفحات
ایمن نیوز در صفحات
.. سیستم ارسال پیامک ..
تمدن،فرهنگ و دين زيربناي نظريه هاي مشاوره اي ديني
-(1 Body) 
تمدن،فرهنگ و دين زيربناي نظريه هاي مشاوره اي ديني
Visitor 82
Category: دنياي فن آوري

معرفي زيربناهاي نظريه هاي مشاوره اي ديني
 

سه واژه ي کليدي تمدن ،فرهنگ و دين، گرچه ممکن است در ظاهر، جداي از يک ديگر به نظر برسند، امّا مثل درختاني هستند که با يک ديگر پيوند خورده اند .هم ميوه ي مشترکي دارند ،هم شاخه و برگشان درهم پيچيده شده و هم ريشه هاي آن ها در هم تابيده شده است.اين پيچيدگي و تابيدگي و گاه يگانگي، وقتي از ديني مثل اسلام سخن گفته مي شود، پررنگ تر جلوه مي کند. از منظري ديگر نيز مي توان به اين واژه ها نزديک شد :نگاهي دروني .با نگاهي از درون؛ ارزيابي و داوري ما از خودمان چيست؟خودمان را چگونه معرفي مي کنيم؟يک شرقي يا غربي؛يک آمريکايي،يک ايراني ،يک مسلمان، يک مسيحي ،وجوه تفاوت و مشابهت آنان کدام است؟همين واژه ها که از سويي بسيار ساده و از سوي ديگر بسي دشوارند، چگونه معنا مي شود ؟«ما» و«آن ها » ،«من»و«ديگري».
گوته به ما مي آموزد که مي توان با نگاهي شفاف ،مفاهيم را به گونه اي ديگر ديد .اين نگاه در آغاز به ما توجه مي دهد که کي هستيم؟ براي چه هستيم؟از کجا آمده ايم؟ به کجا مي رويم؟چه مسئوليّت و يا وظيفه اي را بر دوش داريم؟ حامل کدام امانت هستيم؟پرسش هاي معروفي که هم مولوي مطرح کرده است و هم کانت.پاسخ چنين پرسش هايي با سه مقوله ي تمدن،فرهنگ و دين ارتباط پيدا مي کند .درباره ي چگونگي ارتباط اين سه پديده با همه ي ابعاد و عمق و گستره و پيچيدگي هايي که دارند، مي توان گفت:اگر تمدن را به عنوان يک پيکره تصور کنيم ،پيکره اي که محصول و جمع تمامي دستاوردهاي مادي و تجربي زندگي انسان است؛انساني که در يک گذار شگفت انگيز، از غار پاي بيرون نهاد و در گامي ديگر ،پاي بر ماه نهاد.اين گام ها محصول تمدن است اما اين پيکره ،بدون روح و هويت معنا و مفهومي ندارد.فرهنگ، روح هويت و حيات تمدن است.
از نقوشي که انسان هاي ابتدايي بر غارها ترسيم کرده اند،آوازهايي که خوانده اند،قصه هايي که گفته اند ،اشعاري که سروده اند، زيورهايي که ساخته اند و... در نگاهي ديگر تمامي اين دستاوردهاي انديشه و ذوق و شور انسان، خود به مثابه ي پيکره اي تلقي مي شود که روح و هويت و حيات آن «معنويت» و يا«دين»است.پشت هر اثر هنري، گرايشي نهفته است که حکايت از نياز روح انسان به اعتلا مي کند .انسان مي خواهد از پوسته ي روزمرگي خارج شود و براي زندگي خود معني و مفهوم پيدا کند؛ خود را بشناسد .به تعبير اقبال، «فلسفه خودي» خود را بداند .در اين شناخت به عنوان مثال،ما ايراني هستيم،ايراني بودن، تعريف خاصّ خود را دارد: در سرزمين معيني زندگي مي کنيم،به زبان مشخصي سخن مي گوييم و در بعدي ديگر مسلمان هستيم .مسلمان بودن، ما را با جهان اسلام و مسلمانان پيوند مي دهد.مي توان گفت انسان در شناخت خود زماني به نقطه ي تعادل و آرامش مي رسد که هر سه مقوله يا قلمرو تمدن و فرهنگ و دين نسبتي روشن با يک ديگر داشته باشند. ادمون هوسرل در کتاب «بحران در علوم اروپايي» از جمله مهم ترين حرف هايش،گسيختگي در ميان تمدن و فرهنگ يا دانش و دانايي است.او باور داشت اين گسيختگي،به عنوان عامل تهديدي براي غرب به حساب مي آيد.اقبال لاهوري نيز در نقد تمدن غربي به طور دقيق به همين مفهوم توجه مي کند .گسيختگي ماديت و معنويت عصر ما ،عصر تحکيم بي تجلّي است و مسيح بي صليب .کتاب در بغل داشتن؛اما رسالت پيامبري ندانستن و سرانجام چنين داشته ها و نداشته هايي؟نکته قابل توجهي که در تعريف و تبيين تمدن ،فرهنگ و دين پايدار مي شود، اين است که اين سه پديده به ويژه وقتي به عنوان پديده هاي معاصر و زنده و پويا بررسي مي شوند،کار تعريف را دشوار مي کنند. دشواري ديگر،جهانِ جديدي است که ما در آن زندگي مي کنيم؛ جهاني که از آن به عنوان «ديگ در همجوش» هم ياد کرده اند و دشواري سوم اين است که خود ما چه به عنوان نويسنده يا خواننده در اين جهان فقط به تماشا ننشسته ايم.بلکه بازيگريم و مي خواهيم در جريان امور نقشي داشته باشيم ،هر چند محدود و مختصر.
با اين مقدمه و چشم انداز ضرورت دارد تمدن،فرهنگ و دين را تعريف کنيم.

تمدن
 

توين بي در کتاب کلاسيک خود درباره ي بررسي تاريخ و تمدن در مقدمه ،واحد بررسي تاريخ را تمدن مي داند. ايشان معتقد است سه شيوه ي متفاوت براي نشان دادن موضوعات تفکر ما وجود دارد؛به عبارت ديگر براي معرفي آن چه درباره اش مي انديشيم ،سه شيوه ي متفاوت وجود دارد.از جمله ي اين موضوعات ،پديده ي زندگي انساني است .نخستين مرحله، پژوهش و ثبت رخدادهاست. مرحله ي دوم تبيين رخدادهاست که مورد پژوهش قرار گرفته اند .مرحله سوم باز آفريني هنرمندانه ي رخدادها در شکل و چهارچوب داستاني است.معمولاً فرض مي شود که پژوهش و ثبت وقايع کار تاريخ است و نگاه از اين زاويه در واقع بررسي اجتماعي تمدن است .تبيين و شکل دهي عمومي نيز شيوه ي علم و برعهده ي علم است... و زمان نيز شيوه اي است که با آن روابط شخصي و دروني انسان بررسي مي شود و تمامي اين موارد همان کليات تمدن است.

دين
 

دين را مي توان در سه وجه کاملاً متفاوت مطرح کرد :
الف) ايمان مذهبي که در عرفان تجلّي مي کند.
ب)شريعت که در فقه ظهور پيدا مي کند .
ج)ايدئولوژي که در حکومت ديني امکان بروز دارد.

فرهنگ
 

فرهنگ را مي توان به مثابه ي سرمايه،دستاورد و گنجينه اي از علوم،معارف،ارزش ها و سنت هاي زندگي يک گروه و ملت ياد کرد.فرهنگ بسان يک سازه ي اجتماعي است که در يک بستر تاريخي به تدريج با مصالح و عناصري متشکل از اعتقادها، امتيازها،ارزش ها،آرمان ها،سنت ها و سليقه ها ،ساخته و بازسازي مي شود .فرهنگ بيش تر ناظر به وجوه معرفتي،معنايي،ذهني و فکري حيات انسان هاست و به عبارتي جنبه ي نرم افزاري تمدن ها را پوشش مي دهد.
با توجه به موارد مطرح شده برآنيم تا تحليلي نسبت به وضعيت فرهنگي ،ديني و تمدن جوامع خاورميانه داشته باشيم و براساس اين تحليل مناسب ترين رويکرد را جهت ارايه ي خدمات مشاوره اي ارايه نماييم.
خاورميانه منطقه اي است با قدمت تاريخي بسيار کهن ،اقوام مختلف، فرهنگ هاي قومي و قبيله اي ريشه دار و اصيل که از يک رويکرد اسلامي در جهان بيني و تمامي ابعاد (اعم از سياسي ،اجتماعي، خانوادگي و فردي )برخوردار است. ماهيت انسان در تفکر اسلامي ،ماهيتي ملکوتي و کمال گراست.جان مايه ي تفکر اسلامي، هموار کردن راه انسان به سوي خداست ،انسان بايد همواره پويا باشد.هدف پويندگي انسان،خداست. در اين رويکرد چون «انسان» محور، اصل و اساس همه فعّاليّت هاست ،لذا بايد در شکوفايي استعدادهاي بالقوه ي خود و جهت دهي مناسب به آن ها تلاش کند تا زندگي پر رونق ،اميدوار،پويا و سرزنده،توأم با سازندگي را براي خود و ديگران به وجود آورد. آن چه که زير بنا و نقطه ي آغازين چنين هدفي است خواست، اراده و اختيار فطري او براي شناخت بيشتر خويشتن و بهره گيري مناسب از قابليت ها،ظرفيت ها و استعداد هاي خدادادي است .انسان از نظراسلام موجودي ويژه است که از گل و روح خدايي ساخته شده است. در وجود انسان از يک سو روح الهي و فطرت خداجويي قرار دارد که با هدايت مستقيم الهي مي تواند راه را بيابد و از سوي ديگر در وجود انسان کشش هاي مربوط به نفس و به تعبير قرآن هواي نفس وجود دارد که با پيروي از اين نفس ،انسان به گمراهي کشيده مي شود .علاوه بر وجود روح الهي و نفس اماره عوامل ديگري نيز در شکل گيري شخصيت انسان تأثير دارند که به عنوان عواملي بيروني محسوب مي شوند.

ديدگاه روان شناسان مختلف در زمينه ي باورهاي ديني
 

ديدگاه استانلي هال
در طول سال هاي نخستين مقاله اش درباره ي روان شناسي دين با عنوان «تربيت ديني و اخلاقي فرزندان»(1882)،و فصلي درباره ي تبدّل در کتاب نوجواني اش (1904،ج 2)،هال تفسيري کاملاً ثابت از دين عرضه مي کرد که يکسره تکاملي و تربيتي بود .وي معتقد بود که رشد ديني فرد تابع رشد ديني انواع است.وجود عواطف ديني را در خردسالان تنها مي توان به حدس و گمان دريافت.هال(1882)با نظر موافق از سخن مربي آلماني ،فردريش فروبل، ياد مي کند که «ناخودآگاه کودک در خدا آرام مي گيرد». ديگر نويسندگان آن روزگار فرض کرده بودند که نوعي «احساس نطفه اي ـ جسماني عام نسبت به وجود ناب در آدمي هست»،احساسي از سعادت متعالي يا حتي اتحاد فرشته وار،که به تدريج در ورطه ي تجارب خاصّ زندگي فرد مي غلتد، هال، تقريباً سه چهارم قرن،پيش از اريکسون و نظريه پردازان روابط شيء، نتيجه گرفت که «بذر عواطف ديني بنيادين را در نخستين ماه هاي کودکي مي توان کاشت» و اين کار با مراقبت دلسوزانه از جسم کودک از طريق برخوردي آرام و با طمأنينه و پرهيز از محرّک هاي شديد و احساسات با تغييرات تند امکان پذير است.هال معتقد است که از اين طريق مي توان به رشد (حس) اعتماد، قدرداني، وابستگي و عشق ياري رساند ،عواطفي که نخست متوجه مادر است و بعد به خدا معطوف مي شود .اگر ديدگاه هال را مورد نظر قرار دهيم ،نتيجه اين خواهد شد که وقتي کودک از ساخت ناخودآگاه بيرون مي آيد،از يک سلسله مراتب رشد مي گذرد که مطابق با اشکال گوناگون مذهب اند،آدمي فقط با رسيدن به نوجواني ،براي ورود به عشق و ديگرخواهي که هدف اديان الهي است آماده مي شود ،پس کار تبليغ و آموزش، شناخت حقيقت هاي اديان است.
کار آموزگاران بزرگ ديني اين است که کودک را از اين مراحل ضروري رشد عبور دهند،نه اين که پارسايي زودرس را در کودک تشديد کنند و بدين ترتيب علاقه اي عميق و دگرگون سازتر را در او بخشکانند و نه اين که رشد و دگرگوني طبيعي را آن قدر به تأخير اندازند که شروع و تکميل آن دشوارتر شود.

آموزش براي نيل به بلوغ ديني
 

آموزش مذهبي بايد با دقت و به وسيله پژوهش درباره ي رشد کودک طراحي شود تا با علايق و توانايي هاي در حال رشد کودک هماهنگ باشد .چون عشق به طبيعت ،نخستين مذهب اقوام است، پس بايد نخستين مذهب کودک هم باشد.کار مربي آن است که از طريق بررسي طبيعت با تأکيد بر جنبه هاي شاعرانه ي آن،پاسخ هاي غيرارادي کودک را نظير احساس هراس،احترام و وابستگي برانگيزد.در سال هاي پيش از نوجواني ،هماهنگ با علايق که در اين دوره اهميت مي يابد بايد بر مفاهيم دين تأکيد کرد(داروسن ،1900).
پيش نوجواني،سنّ برون گرايي و قهرمان پرستي است که احساس ترس ،خشم ،حسادت،نفرت و انتقام در آن غالب است. بنابراين، آن بخش از مفاهيم ديني که شامل مجموعه ي داستان هاي قهرماني و شگفت انگيز (مثل داستان حضرت يونس و يا اصحاب کهف)است با تأکيدي که بر حق و عدالت دارد همراه با انگيزش، احساس ترس و احترام، مناسب اين مرحله است .
اما تا دوره ي نوجواني تجربه ي عميق و راستين مذهبي امکان پذير نيست.در واقع نوجواني نقطه ي اوج رشد مذهبي است.آمارها نشان مي دهد که سال هاي پرآشوب بلوغ جنسي، سال هاي دگرگوني معنوي نيز هست.هال مي گويد، نوجواني دوره ي عظيم انتقال از خود گرايي به ديگرگرايي است .کار دين اين است که انگيزه هاي طبيعي را که در اين سال ها سربرمي آورد به بالاترين سطح ممکن برساند و در ضمن به فرد در حال رشد ياري دهد تا در ميان خطرهاي محيط ،مسيري سالم را دنبال کند.تنها دين قادر است عاطفه ي عشق را گسترش دهد و به کامل ترين حد خود برساند.هال(1900،ص 179) مي گويد «منظور از زندگي ،عشق ورزيدن و علاقه مندي به کسي است که بيش تر سزاوار عشق و علاقه است.اين مقصود زندگي در ارتباط با خداوند است».به نظر او محورتعاليم ديني نيز همين است، بنابراين سرانجام به سني مي رسيم که بايد اين چارچوب را بياموزيم و بر آن تأکيد کنيم.او نتيجه مي گيرد که داستان مرگ و رستاخيز مسيح،فرافکني جريان درون،رواني دگرگوني است تا که در آن نيازها و مقاصد پست تر «محکوم به مرگ» مي شوند و جاي خود را به مقاصد و نيازهاي والاتر مي دهند و مسيح تجسم کامل آن هاست.به صورت کلي تر،رستاخيز ،گرانبهاترين و پربارترين نماد رجعت جاوداني و ناگزير خير و حقيقت است،پس از آن که اضداد آن ها(شرور باطل)کار خود را به بدترين شکل انجام دادند.
در نظر هال حيات دروني،واقعيتي بنيادين است که مردمان صنعتي شده ي مدرن ،هرچه بيش تر با آن بيگانه مي شوند .او مي گفت ،دين وسيله ي توسعه ي کامل تر حيات دروني است.در نظر او روان شناسي علمي ،راهي براي تأييد و تسهيل اين فرايند است.

نظريه ي رفتار گرايي و دين
 

زبان تقليل گرايانه و ديدگاه هاي ماشين گرايانه ي رايج در نظريه ي رفتار،صرف نظر از کاربردشان در مورد دين ،مدت هاست که انتقاد شديد محققان مذهبي را برانگيخته است (براي نمونه ،دبليو،کينگ،1930).بنابراين عجيب است که مي بينيم امروز مسيحيان انجيلي هر چه گرم تر از نظريه ي رفتارعامل استقبال مي کنند.برخي پيشنهاد مي کنند که معنويت با ديدگاه رفتاري ادغام شود تا هر دو جانب از آن بهره مند گردند. مثلاً کساني که در به کار بستن اصول معنوي دچار مشکل اند مي توانند شگردهاي خويشتن داري رفتاري را بياموزند و رفتار درمانگران ،هم راحت تر مي توانند با مراجعان مذهبي کار کنند (ميلر و مارتين ،1988).روانشناس باليني ،راجر بافورد (1981)،همساني هاي فراواني ميان اصول شرطي سازي عامل و آموزه هاي ديني مي يابد .بافورد خاطرنشان مي کند که يکي از پيامدهاي هبوط انسان در سفر پيدايش اين است که بايد کار کنيم تا غذا بخوريم و از اين نتيجه مي گيرد که «خدا نظامي برقرار کرده که در آن اصول تقويت ،جزو ذاتي نظم آفرينش و نقشه ي وي براي اجراي آن است.» (ص 175).خدا آماده بود که بني اسرائيل را بر اساس نوع پاسخ ايشان به قانونش،تقويت يا تنبيه کند ؛بنابراين ،«خدا نخستين رفتارگرا بود» يا به بيان دقيق تر، نخستين رفتارگراي روش مند بود، زيرا بافورد بر مبناي کتاب مقدس، فلسفه ي رفتار گرايي افراطي را رد مي کند .او راه هاي مختلفي را براي بهره گيري از اصول عامل در تعليم و تربيت پيشنهاد مي کند، از جمله توسعه ي آموزشي مذهبي برنامه دار؛عرضه ي تقويت،مثلاً برقرار شدن دسر،گردش هاي ويژه براي ياد گيري جمله هاي کتاب مقدس ،از همان نخستين سال هاي کودکي ،ايجاد تداعي روزانه ميان اظهارات لفظي مذهبي (مثلاً «خدا مارا دوست دارد») و تجربه هاي مثبت غيرلفظي .اسکينر معتقد است شعارهاي مذهبي به ما کمک مي کنند کتاب زندگي را بهتر بفهميم و يا اينکه از حالت تجربه ي خود فهم بيش تري به دست آوريم.دين همواره مردم را ياري مي دهد، تا براي آينده ي بهتر در زمان حال، قهرمانانه رفتار کنند .دين فنون مثبت را در زندگي بشر تزريق مي کند.او اشاره مي کند که ويژگي هاي تقويتي مفاهيم بهشت ودوزخ پيچيده تر از آن است که از تفسير ساده ي آن ها ،عنوان ثواب و عقاب برآيد .از ديدگاه شرطي سازي عامل ،دوزخ هم حالت تنبيه دارد ـ محرکي،بيزاري آور است که اگر به حدّ کافي ترسناک باشد، مانع وقوع رفتار ناخواسته مي شود ـ و هم تقويت کننده ي منفي است ،چون رفع آن با پيش دستي فرد رفتار مثبت را تقويت مي کند که وسيله اي است براي اجتناب از چنين سرنوشتي.به عبارت ساده تر، خطر دوزخ شکل هاي نامطلوب رفتار را سرکوب و در عين حال رفتارهاي دلخواه را تقويت مي کند. بهشت نيز،خود به خود تقويت گر مثبت است،اگرچه مشکل است بتواند با پاداش هاي زميني که چندان دور از دسترس نيستند، رقابت کند .ليکن،ترکيب بهشت و دوزخ نيز نوعي تقويت کننده ي منفي است .زيرا طلب بهشت در عين حال شخص را از دوزخ دور نگه مي دارد.پس وقتي مردم عقيده ي خود را به قلمرو کيفي جاوداني از دست بدهند،قدرت تقويت کنندگي بهشت هم کاهش مي يابد .در نظريه ي اجتماعي نيز به نقش الگوها و منابعي که عرف و اعتقاد از آن ها ناشي مي شود تأکيد شده است .اين نظريه پردازان معتقدند که در انتقال تجربه ي مذهبي به کودک بايد الگوگيري و پذيرش اجتماعي (يعني عادت موسوم در جامعه )مدّنظر باشد .

ديدگاه گالتون در خصوص تأثيرات ذهني نيايش
 

اگرچه بسياري از معاصران، گالتون را «آزاد انديشي گستاخ» مي شمرند ، وي به شيوه ي خودش مردي مذهبي بود.محترم و سخت مستلزم به آرمان هاي والا وحتي پاي بند متعلقات عرفاني (بلکر،1946).او در سراسر حيات، وحدتي خاص مي ديد و بر آن بود که «انسان ها و ديگر جانداران در نظامي گسترده سهيم اند و فعّالانه در آن کار مي کنند ،نظامي چنان پهناور که هيچ يک از ما ،به طريق اولي و هيچ يک از جانوران نمي توانند آن را درک کنند ».«گالتون،1869 ،ص 361» .در جاي ديگر (1908) مي نويسد،«انسان داراي موهبت ترحم و بسياري احساسات شفقت آميز ديگر است و نيز مي تواند از انواع مصايب پيش گيري کند.گمان مي کنم انسان کاملاً قادر است فرايندهاي ديگري را جايگزين انتخاب طبيعي کند که کريمانه تر و به همان اندازه مؤثرند».گالتون ترديد نداشت اگرچه نيايش ممکن است در اين جهان قانون مند،نتايج واضح و عيني نداشته باشد .اما مي تواند آثار ذهني به بار آورد، از جمله «احساس قاطع ارتباط با خدا» يا احساس اتحاد به آن چه پيرامون ماست که به اندازه احساس ارتباط با خدا نيرومند است ،اتحاد با جهاني که قوانين فيزيکي و از جمله قوانين وراثت، که آن هم مورد علاقه ي گالتون بود ،بر آن حاکم اند .نتيجه هرچه باشد مي تواند به آدمي «قدرت تصميم گيري عطا کند » و «در فراز و نشيب زندگي و هنگام مرگ به وي آرامش دهد »(گالتون، 1872).گالتون خانواده خود را، البته همراه «با ملاحظاتي ،مدام به نيايش ترغيب مي کرد » و «همواره عادت داشت که قبل از نوشتن هر مطلبي براي انتشار دعا کند تا خودخواهي در آن راه نيابد، و با خلوص کامل همراه با احترام براي احساسات ديگران آن را بنويسد »(به نقل از پيرسون، 1930).او هيچ گاه با نيايش هايي که از سر اشتياق و نه براي التماس و درخواست ،صورت مي گرفت مخالفتي نداشت.
منبع:مصطفوي،محمد،رويکرد مشاوره و روان درماني غايت نگر،انتشارات طلوع دانش،1389
Add Comments
Name:
Email:  
User Comments:
SecurityCode: Captcha ImageChange Image